زیادی موهاش سفید بود،صورتش عین کاغذ مچاله شده چروک بود.
جلوی خودمو گرفتم که بهش نخندم،سخت بود ولی نخندیدم.گفتم دلش میشکنه.
چشماش پر بود.میخواستم بگم تانکر بیارم چشماتو خالی کنه؟:))) نگفتم.
لباش میلرزید.صورتش دریاچه ی ارومیه بود،حتی خشک تر.
دو روزه زل زدم بهش.میدونم خیلی ادامه نداره.
میخوام برسونمش سردخونه.
+زل زده بهم.
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور