خرید بک لینک

درباره سایت

گرگ زخمی بارون دیده ی مغرور تنها

امکانات وب

چشمام رو موقع خروج از سلول بستن،میگفتن از چشمات خجالت میکشیم.

ازشون خواستم ولم کنن،سنگینی و فشار دستاشون اذیتم میکرد.

تو این دو روز آخر قبل از اجرای حکم بیرون نرفته بودم،ولی الان با چشم بسته میرفتم.

میدونی؟میگن خون،خون رو میکشه.واسه همینه که بچه هایی که گم میشن تو اولین برخورد بعد چند سال حس خوبی به پدر و مادرشون دارن.

داشت میکشید.خون نه ولی جنون چرا.

من و اون چوبه ی قد بلند و بد اخلاق کشش داشتیم.

خون نبود،تنهایی،تنهایی رو میکشید.

اون صبح به صبح فقط واسه تموم کردن عمر یکی به کار میومد و من حتی از اون هم بدبخت تر بودم.

میشنیدم که یواش در گوش هم میگفتن:چشماش مگه بسته نیست؟چجوری میره؟

دلم میخواست یکی مثل خودم رو از ته دل بغل کنم.

برام مهم نبود چه موجودی باشه.

نذاشتم وبال گردنش بشم.همون طور که بغلش کرده بودم حکمم اجرا شد.

+ وقتی نمیمیرم،هر دردسر سازم،هم دست و پا گیرم

اما به هرتقدیر،باید تحمل کرد،سربار بودن را.

برچسب: نویسنده: یلدا قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 18:11

صفحه بندی