-بدنش را میخاراند-
من ببرمت یه جای خوش آب و هوا
-خارش امانش را میبرد-
هم تو راح..
-(اوف لعنت برپدرت)با دو دست میخاراند-
میخواهی راحت زندگی کنی؟
-نمیداند چگونه خود را بخاراند-
با توام کَکِ عزیز
+گه نخور دیگه وقتی دور گوسفند به هوای دل و جیگر و قلوه میچرخیدی باید انتظار منم میداشتی
من ازت حامله ام
-فرشه ی دستشویی را می آورد
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور