تمامی بدنم را تراشیدم و سوختم..
سوختم تا دوباره زندگی جدیدی را آغاز کنم.
که پیری گفت:اسگل جان این کارا مال عقابه نه مال تو :(
+دماغش عقابی بود و من خرگوشی بی پناه
+اولین باری که عقاب از نزدیک دیدم ازم پرسید اهل کجا هستم و وقتی کنجکاو شدم که چرا پرسیدی گفت والا دماغت خیلی به ماها میخوره گفتم شاید فامیل باشیم
+من میرم دماغمو لمینت کنم.هوم؟پروستات؟پروتز؟ول کن آقا اصلا دماغم خیلی هم خوبه
+فحش دادن به توریستی که متوجه حرف هات نمیشه یکی از لذتهای مشترک بهشت و زمینه
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:0 توسط مزدورِ نزدیک|
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور