بهش میگم این نیمکت هنوز بوی دود من و رفیقمو میده ، بهش میگم چقدر فندک رو همین نیمکت لعنتی جا گذاشتیم و جا موندیم .
بهش میگم این راهی که قراره تو با رفیقات بری ، بابات با رفیقاش رفته و الان همینه ، همین که میبینی .
بهش میگم بابات یعنی خودت و خودت بعنی بابات .
میگم شاید تو هم کنت بهت نسازه .
میگم خودتو دوست داشته باش ، هرچند بابات نداشت .
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور